داستانی رو که براتون تعریف می کنم مربوط به ٧-۶ سال پیشه... اون موقع ها خونه من تجریش بود و پاتوق من هم بازار تجریش و بازار قائم بود . دوست هایی که رفتن می دونن که بازار قائم طبقه آخرش , طبقه هنرمندانه و همه جاش پره از تابلوهای نقاشی و هنرجو ها و بوی رنگ و چوب و اینجورچیزا.
من تا حوصله ام سر می رفت با دوربین رولی فلکسم اونجاها پلاس بودم و خوشم میومد که تو یه محیط این مدلی ول بگردم . همون موقع ها با یه پسر واکسی آشنا شدم که اسمش احمد بود , احمد ١١-١٠ ساله بنظر می رسید و همیشه یه ساک خرید قرمز قدیمی پاره پوره داشت که تکه های پاره اش رو با بند کفش های مشکی به هم گره زده بود و توش پر از خنزر پنزر های واکسی بود .
همیشه خدا یه جورایی با حسرت به من و دوربین نگه می کرد تا بالاخره یه بار بهش گفتم : می خوای عکس بگیری؟ با اشتیاق سر تکون داد و اومد دوربین رو گرفت . از اون به بعد بود که آروم آروم با هم دوست شدیم. احمد پسر ساکتی بود و من همیشه محو علاقه اش به عکاسی می شدم , نمی دونستم اهل کجاست و چشم های آبی تیله ایش هم نمی ذاشت درست تشخیص بدم .لهجه نداشت اما صداش یه مدل آهنگی داشت که تشخیص ملیت اش رو سخت می کرد . اوایل فکر می کردم افغانیه , بعد گفتم شاید ترک باشه... خودش هم هیچوقت جواب نمی دارد و یه جوری طفره می رفت.
گوشه چشمش طرف گیجگاه , جای یه زخم عمیق بود و برام عجیب بود که رد بخیه نداشت , یه بار کنارش دم یکی از پنجره های پاساژ نشسته بودم که از دور با خنده اومد و دستش دو تا لیوان یه بار مصرف چایی بود , بهش گفتم : اوه مرسی ...ازکجا خریدی؟ گفت : همیشه میرسه برام ... فکرکردم کسی بهش کمک کرده یا از هون دوروبر خریده و کنجکاوی نکردم ؛ ازش پرسیدم : ببینم احمد این زخمت مال بچگیه؟ آروم گفت : من هیچوقت بچه نبودم! گفتم: منظورم اینه که این زخمت مال وقتیه که کوچولو بودی؟ گفت : نه چند وقت پیشا وقتی خوردم به زمین! گفتم : خوردی به زمین؟ کجا زمین خوردی ؟ گفت : یادم نیست ...بعدش ساکت شد و رفت تو فکر و منم ادامه ندادم...
همیشه بهش اصرار می کرم که بره مدرسه رو شروع کنه و حتی براش کتابهای کلاس اول و سه چهار تا دفتر مشق و مداد هم گرفتم اما با مهربونی همه روپس داد و گفت : آقا رضا من کتاب نمی خوام , زیاد اینجا نمی مونم .گفتم : احمد جان هر جا که بری , لازمت میشه.. گفت : نه اونجایی که قراره برم ! ترجیح دادم زیاد پی گیرش نشم , چون همیشه تا یه چیزی رو زیاد می پرسیدم و بهش گیر می دادم...یه هو پا می شد می رفت و دیگه از ترسم وقتی نمی خواست حرف بزنه , زیاد اصرار نمی کردم.
دوستی مون از اوایل پائیز شروع شد و من دیگه برام عادت شده بود که هر یکی دو روز یه بار برم اونجا ببینمش و کم کم بودن با اون برام مهمتر از بازار گردی شده بود . ما از همه چیز با هم حرف می زدیم و اون همیشه وسطش غیبش میزد و کمی بعد با دوتا لیوان چای پیداش می شد . اما نه اون از گذشه من می پرسید و نه رغبتی نشون می داد که جواب سوال های من رو بده .
یه روز اوایل بهمن گفت : آقا رضا.. من پنجم بهمن میرم دیگه . من که یهو تو دلم خالی شده بود , گفتم : ا...کجا ؟ گفت : می رم خونه ... پرسیدم : بر می گردی که؟ گفت :راستش بعید می دونم دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم اما به خدا دلم زیاد براتون تنگ میشه ها ! گفتم : منم ... و هر دو ساکت شدیم . کمی بعد گفت : غصه نخورین دیگه...بذارین برم آخرین چایی رو هم بیارم .. و پاشد .
وقتی اومد , پرسیدم : تو آخرم نگفتی این همه چایی رو هر دفعه از کجا میاری؟ خندید و گفت : گفتم که , میرسه برام . آخرین چایی رو خوردیم , با هم دست دادیم و موقع خداحافظی بهم گفت : آقا رضا .. فردا پنجم بهمنه , می شه عصری , دم غروب بیاین اینجا , دم همین پنجره ؟ قول می دین ؟ سر تکون دادم و از هم جدا شدیم .
فرداش عصر رفتم بازار و بی خودی ته دلم امیدوار بودم که ببینمش , داشتم تو بازار می گشتم که مغازه داری صدام کرد و گفت : آقا شما همونی هستین که با اون پسر واکسیه می گشتین ؟ گفتم : آره , چطور ؟گفت : اینو داد بدم به شما و کاغذی تا شده به من داد که از یه دفتر مشق کنده شده بود و توش با خطی کودکانه نوشته بود :
آقا رضا ... مرسی از همه محبت هایی که به من داشتین , گفته بودم که کتاب درسی نمی خوام و ببخشین که نگفتم بلدم بنویسم . راستش اینه که دیگه وقتش بود که برگردم , من خیلی دیر به دیر میام و ایندفعه هم که اومدم دقت نکردم و سرم بد جایی خورد و خوب نمی شد تا برگردم . وقتش بود , نگران بودم برای گل سرخم. خدا به همراهتون .
من , مات ومبهوت و با یه کم احساس بد فریب خوردن نامه رو تو جیبم انداختم و راه افتادم . همون مغازه داری که نامه رو بهم داده بود صدا کرد : داداش می بخشید ها , اما فهمیدی اون چایی ها رو از کجا میاورد ؟ گفتم : چایی؟ نه خب ..لابد کسی بهش می داده ... گفت : ای بابا ...فکر کردم می دونی ... اون همیشه دو تا لیوان خالی از من می خرید , میرفت طرف پنجره , دستشو بالا می برد طرف آسمون ...و با لیوان های پر شده می دوید طرف تو ...
رضا قر چه لو : ۵-١٠-٨٧ (کپی رایت محفوظ )
نظرات ()